كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

30

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

امير سيد خواجه و امير مضراب وظيفهء دعا و ثنا به ادا رسانيده عرضه داشتند كه اگر كسى سر از ربقهء پادشاهى تابد و حق ولىنعمت فراموش كند ، بر همه دفع او واجب و لازم باشد و آن‌جناب را معلوم است كه جرأت و جسارتى كه سلطان على با اين خاندان سلطنت نمود هيچكس ننمود . چنگ در فتراك جنگ زد و چون كمند قبض به او محيط شد و به انواع حيل فرار كرد و همچنان بر سر اصرار پناه به اين آستانه آورده اگر جزاى عصيان خود نيابد ، در هرگوشه فضولى خيال فاسد به دماغ راه دهد . اگر آن‌جناب سلطنت‌مآب او را به صورت اجازت به اين بندگان سپارند مناسب عزّت دولت باشد و الّا اين بندگان تا او را به دست نيارند روى بازگشتن ندارد . ملتمس به اجابت مقرون شده سلطان على و سلطان حسن پسر پيرك پادشاه و جمعى را كه با ايشان بودند به امير سيد خواجه سپردند و او فى الحال ايشان را به اردوى خود برده سلطان على را مقيد به هرات فرستاد و بقيهء سبزواريان را آسيب ياسا داد . هذا جزاء من قابل النعمة بالكفران . در اين اثنا ، اميرزاده ابا بكر از حبس سلطانيه خلاص يافته پيش پدر آمد و از قصهء سلطان على دل‌ماندگى نمود و فرمود كه چون پناه به ما آورد ، سپردن او به دشمن از مروّت دور بود . ديگر مردم را بر ما چه اعتماد ماند و بعد از مشورت ، عزيمت آذربايجان مصلحت ديدند و ايشان به آن طرف رفته امراى بندگى حضرت به قيتول خود بازآمدند و ممالك خراسان كرة بعد اخرى در تحت ضبط و قبضهء اقتدار قرار يافت . ذكر حكايات كه در عراق و آذربايجان واقع شد ميرزا عمر چون ميرزا ابا بكر را در قلعهء سلطانيه محبوس ساخت ، از سر فراغت به ضبط مملكت پرداخت . در اين وقت ، درويشى تقوىشعار بابا بيكى نام در ولايت مراغه پيدا شده كرامات ، مثل آن‌كه كلوخ در دست او قند و نبات مىشد ، مشاهده كردند و ميرزا عمر بعد از مبالغهء بسيار چيزى هم از آن نوع مشاهده نمود و باوجود آن